icon code finish ساده غزل - محمد حسین نعمتی


ساده غزل - محمد حسین نعمتی
 
حرفی از جنس زمان





Powered by WebGozar

Page Rank
شهرستان ادب


دلم گرفته کسی نیست تا صداش کنم

نگاه بر گل زیبای خنده هاش کنم

 

دلم گرفته کسی نیست تا وجودم را

به یک اشاره چشمان او فداش کنم

 

دلم پر است و کسی نیست تا اناری را

به یاد سرخی لبهاش چهارقاش کنم

 

دلم به قاصدکی پر شکسته می ماند

نسیم زلف کسی نیست تا رهاش کنم

 

کدام کوه گران راه را بر او بسته است

بگو به معجزه عشق جابجاش کنم

 

نمانده عکسی از آن نازنین که هر نوبت

دلم گرفت اگر لااقل نگاش کنم

 

عروسی است همین روزها که می آید

چرا به تلخی این بیت ها عزاش کنم

 

 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢ توسط محمد حسین نعمتی

 

باید فراموشت کنم 

باید فراموشت کنم 

باید این نخ پوسیده را از انگشتم باز کنم

و فراموشت کنم 

آه 

بادبادک کودکی هایم 

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢۸ توسط محمد حسین نعمتی

نیستی و سالهاست

 دانه های برف

این مسافران بی قرار ابرها

با علامت سوال چترها

                        مواجه اند

 

نیستی و کودکانمان

-با کمان-

قاب آفتاب را نشانه رفته اند

 

آسمان

غیر جای خالی

         پرندگان مرده را

                        نشان نمی دهد

هیچکس برایمان

             دست دوستی

                       تکان نمی دهد

نیستی و

موجها هنوز

سنگ خاک را

           به سینه می زنند

ابرها هنوز

       روی حرف آفتاب

                     حرف می زنند  

 _________________________________________________________________

 

بعد التحریر:

خوش آن گروه که مست بیان یکدگرند

به همت دوستان محفلی داریم روزهای چهارشنبه ساعت ١٧ ،دوستانی که تهران هستند و یا امکان حضور در جلسه را دارند خوشحال می شویم از حضور شان استفاده نماییم.

ضمنا دوستان شهرستانی نیز امکان ارتباط از طریق اینترنت با جلسه را دارند

در صورت تمایل به حضور و یا  اطلاع از کم و کیف جلسه و چگونگی ارتباط اینترنتی به من اطلاع دهید.



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٧ توسط محمد حسین نعمتی

سلام سال نو مبارک

با یک سپید آغاز می کنم

فرقی نمی کند

بهار است یا  پاییز

تابستان است

         یا زمستان

برای این درخت پیر روییده بر مرز

اما می خواهد بداند

سرانجام

هیزم شکن  از کدام سو می آید

                             به کدام سو می افتد



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۱٦ توسط محمد حسین نعمتی

وقتی از پیاده رو عبور می کنم
در نگاه شاعرانه ام

تمام عابران تو می شوند
تو ولی شبیه هیچ کس
تو هیچ وقت شکل هیچ کس نبوده ای
کاش خواب می شدی
تا که قرصها تو را به چشم من بیاورند
تو شبیه داستان آن پری
هیچ وقت خوب از آب در نیامدی
تو شبیه عکس کهنه پدر بزرگ
هر چه زل زدم
از میان قاب در نیامدی

**

آه ! ای تبسم اصیل

ای سکوت بی دلیل

من چقدر دوست دارم این سکوت را

آخر این سکوت تو

از تمام شعرهای من

قشنگ تر تمام می شود.



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٥ توسط محمد حسین نعمتی

 

 

اگر عنوان این پست را سکوت بی دلیل 3 می گذاشتم خیلی هم بی راه نرفته بودم اصولا شاعرا ادمهای خوش قولی نیستند البته شاید هم من به بهانه بد قولی دارم خودم را به شاعرا می چسبونم .نمی دونم ولی یه حسی میگه که قول نده که ا زاین به بعد زود زود بروز می کنی به قول شاعر همشهری ما :

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

به هر حال هر کس عقیده خودش را دارد و من می گویم

عهد باید که ببندی ، گیرم که نپایی؟

از دوستانی که در این مدت به من لطف داشتند ممنونم و شرمنده بابت این همه انتظار

توجه : دوستان از طریق عضویت سیستم خبرنامه (پایین سمت چپ وبلاگ) می توانند از بروزرسانی وبلاگ با خبر شوند حتما ثبت نام کنید (تنها با 3 کلیک)

- جلسه شنبه های فرهنگسرای رازی خیلی پر بار بود به نظر من یکی از بهترین جلسات تهران است ، به تازگی کارگاه شعری در فرهنگسرای فردوس(دختران سابق در بلوار فردوس شرقی ) روزهای سه شنبه ساعت 5 برگزار می گردد من هم کم و بیش تو اون جلسه هستم جلسه رو دوست عزیزم سعید آقای بیابانکی اداره می کنه و فکر می کنم  به تدریج از جلسات خوب تهران بشه .

- نمی دونم این صفحه کلید و کانکت بودن چه رازی با خودش داره که وقتی کانکتی مثل فرفره می نویسی ( ایراد نگیرید که فرفره نمی نویسه ) البته دوستان می تونن از کانکت بودن تعابیر عرفانی هم داشته باشند!

- غزل غزل عزل عزل غزل من چقدر این موجود  رو دوست دارم

با یک غزل ، یک نیمایی و یه سپید در خدمتتان هستم :

 

زمانه

 

 خشکیده کویری است نه برگی و نه باغی

از ما نگرفته است بجز مرگ سراغی

 

 ساقی به در میکده قفلی زده پیداست

آنقدر نمانده است که پر گردد  ایاغی

 

  سر می زند از دانه گندم علفی هرز

از آتش ققنوس بجا مانده کلاغی

 

کم مانده در این سردی بازار محبت

خورشید دلم را بفروشم به چراغی

 

 مرهم ننهادند به داغ دل ما هیچ

داغ است که باید نهم از داغ به داغی

 

 

 ٢

باورم نمی شود

این تو نیستی

این که اینچنین

دست را سپرده دست دیگری

بی تفاوت  از کنار من عبور می کند

نه این تو نیستی !

چشمهای تیزبین ترین عقاب نیز

                        گاه اشتباه می کند!

***

نه ! این تو نیستی !

 خیال کرده ام

خواب دیده ام ،

 هر چه دیده ام  سراب دیده ام

گاه بس که آه می کشم

در میان ابرهای گریه ناپدید می شوی

***

دوست دارمت

از بهار بیشتر

دوست دارمت

 نه مثل روزهای اولین

دوست دارمت

نه مثل ماههای پیش

بلکه صد هزار بار بیشتر

صد هزار بار از بهار بیشتر

 ***

کاش یک نفر 

راز  خنده را به گریه

                    یاد داده بود

کاش یک نفر

 ابرهای گریه را

                به باد داده بود!

 

 

٣

 

کافی است

         صدایم کنی

انگاه

دست بریده ام

  هر کجا که افتاده باشد

به شانه تو بر می گردد

فاصله ها

 از میان برداشته می شوند

حالا

 یک نوار چسب هم می تواند

خاطرات گذشته را

به آلبوم قدیمی

بر گرداند

 

***

عضویت سیستم خبرنامه فراموش نشود (پایین سمت چپ وبلاگ)

  یا علی

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٢٤ توسط محمد حسین نعمتی
درباره وبلاگ

کارشناس ارشد فیزیک دریا تولد 19 اسفند ماه 1360 شاعر عکاس گرافیست
mhn1982@gmail.com
Blog Skin