امشب امشب شهابها همه از دوری رخت

 خود را به آب و آتش ديدار می زنند

وقتی تو آمدی نفس ابرها گرفت

باران اشک بر رخ تبدار می زنند

برپرده های جان و دلم چنگ می زنند

چنگی ز سرخوشی به دل تار می زنند

شرم از نگاه غمزده من نمی کنند

با طبل رعد نام تو را جار می زنند

من عاشقم عزيز دلم فرق می کنم

با قاب و پوستری که به ديوار می زنند