به نام دوست اين روزها فصل بهار داره کمکم کوچ ميکنه ولی واسه شاعر همه فصلها بهارن

 با يک کار قديمی به روز می کنم تقديم به  دريا  و همه دريايی ها

من و دریا

از خودم بي خبرم از تو بخواهي بلدم

بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم

 

در کمين صد دل نا پاک نشستست عزيز

تا نفهمند بيا باز جلو چند قدم

 

خوب پا مینهم اکنون به حریمت دریا

تا تو پاشويه کني اين تن سرشار تبم

 

اشک در دامن دريا چه صفايي دارد

همه شهر به ما زل زده ، ما نيز به هم

 

سادگي نقطه عطفي است ميان من وتو

که مرا نيز گره زد به نگاهت محکم

 

ذره اي از دل خود را به من ساده بده

اي دريا بخدا از تو نخواهد شد کم

 

من به موسیقی امواج تو عادت دارم

با سکوتت همه خلوت من ریخت به هم

 

: چند روزي که نبودي چه کشيدم بي تو

ساحلت کاغذ من بود و هر انگشت قلم

 

اسمان هم که دلش سوخت از اين بي مهري

اشک مي ريخت به پيشاني دريا نم نم

 

بس که با صخره و با موج نشستي دريا

خصلت سنگ گرفته است وجودت کم کم

 

من همانم که قرار است بميرم اينجا

بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم

 

محمد حسین نعمتی