به دوست عزيزم  که از قبيله عشق است

باتو

کجا خريده اي يک آسمان لطافت را

نگاه عاشق و دستان ريز بافت را

 

چه طور مي شود آخر که خرج کرده خدا

در آفرينشتان آينقدر ظرافت را

 

ببين که حلقه اشکم بدور عکس شما

چه طور مي کند  اين روزها طوافت را

 

قرار بود که من مرد قصه ات باشم

که من صدا بزنم مرغ کوه قافت را

 

ولي چه شد که به يک باره ابرهاي سياه

گرفت نيلي آن آسمان صافت را

 

تو از قبيله عشقي ... بهار زاده شدي

به نام غم نبريدند بند نافت را

******  

سلام فصل زمستان ... بيا و خوبي کن

بگير از سر گلهاي ما لحافت را

****

سپند دود کن آري و ان يکاد بخوان

به غم گره زده شايد کسي کلافت را

 

سکوت می کنی اما دوباره می پرسم

کجا خريده ای يک آسمان لطافت را

 

 

*************************************

محمد حسين نعمتی - پاييز ۸۴

دکلمه اين شعر را از اينجا دانلود نماييد