این غزل هم دلنوشته ایست شاید قدیمی

براي بار صدم گفت : اين چه كاري بود ؟
و باز مرد جـــوان : از ســـر نداري بـود.

چــرا قــرار ز چشــمان خـلق دزديدي ؟
بــراي اينكه دلم غـرق بيقـراري بــود!

:پدر،: خدا بدهد خيرتان چه مي گوييد ؟!
پراز خـمودي و رخوت پر از خماري بود

و مــادرم كه هــمان روزهاي اول مرد
همانكه عشق درونش چو چشمه جاري بود

و بــاغ خانه مــا با حـــضور او هر فــصل
چه تير بود و چه دي ، آخرش بهاري بود

و بــعد رفــتن او ســـالها دلــم تــنهــــا
رفيق و همدم يك عكس يادگاري بود

نگاه خواهر معصوم من پر از خواهـش
و دست خالي من غرق شرمساري بود

همين كه پاره جانم گرسـنه مي خوابـيد
زمن توقع ايـمان !، چه انـتظاري بود؟

******
من از شكستن يك دل بـرايتان گفتم
شما دوباره بگوييد: اين چه كـاري بود؟