یادش بخیر یک سال پیش فصل زمستان بود

خاكم ، شما به هم نزنم بانو
پوسيده ام و مي شكنم بانو

بيهوده نبش قبر نكن من را
چيزي نمانده از بدنم بانو

دست تو را بدان كه نمي گيرد
جز پاره پارة كفنم بانو

يك سال پيش ، فصل زمستان بود
گفتم كه : عاشق تو منم بانو

گفتي كه : دست از سر من بردار
گفتم چگونه دل بكنم بانو

آن روزها درست ، نمي ارزيد
حالا چطور؟ سر به تنم بانو

بيهوده نبش قبر نكن من را
چيزي نمانده از بدنم بانو

رفتم كه تا قيامت پروانه
دور خودم كفن بتنم بانو


فعلا خداحافظ