نمی دانم

 

واقعا نمی دانم چه میشود که انسانی می میرد

 

پرونده های پزشکی هیچوقت قانعم نکرده اند .. .

 

همیشه از هم همه بیزار بودم و دوستانی که مرا می شناسند می دانند که درست انجایی که باید باشم نیستم و گاهی انجایی که بودنم به نظر خیلی ها بصرفه نیست هستم .

من یک استان فارسی هستم و ظاهرا به فارسی بودن محکوم

می دانی ادم نمی تواند یعضی چیزها را عوض کند مثلا همین زادگاهش را که اگر می شد چه می شد.

و گروه خونیش را که شاید اگر می شد من دیگر نمی خواستم او مثبت باشم 

بزرگی می گوید :‌ حرفهایی هست برای نگفتن
، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند، حرفهای شگفت، اهورایی و زیبا همین هایند
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

از شعر چیزی نمی خواهم جز دوستانی که واقعا دوستشان داشته باشم

دوستانی که مرا می شناسند می دانند چه می گویم ...

به قول بهمنی : من با غزلی قانعم و با غزلی شاد   تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

می خواستم از بعضی ها گله کنم ولی می بینیم چرا چیزی را که در دلم نیست بگویم درست است که بسیار رنجیده ام ولی دوست داشتن در خون من است تنها باید یاد بگیرم که کی و چه وقت بروزش دهم .

قیصر را بسیار دوست داشتم ، نه  برای اینکه شاعرهایش نماد و نمود ارزوهایم در شعر بود و نه برای اینکه از درد می سرود ،نه برای اینکه در سالی که گذشت در دوره یازدهم شعر شعر جوان هر هفته با او بودیم .من در قیصر نمود شاعری را می دیدم ، در نگاهش در لبخندش در رفتار در راه رفتنش هر وقت می بریدم از فضای سرد شعر  و شاعری او را که می دیدیم روحیه می گرفتم و احساس می کردم که ماندنم بی دلیل نیست .

خیلی ها به قیصر حسادت می کردند و می دانم حتی تشییع با شکوهش هم حسادت بعضی را بر می انگیخت .قیصر قیصر بود  انسان بود و نفس و روح بلندش بود که دلها را تسخیر کرد

از رانند ه تاکسی تا صاحبخانه از او می پرسند نمی دانم قیصر این همه خوبی را چگونه در خود جمع کرده یود ....بعد از مدتها این غزل را تقدیم می کنم به همه خوبی های قیصر و دوستان خوبش:


 

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟

سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !


در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد

مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟  نه !

 

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم

دیدی که  بعد از رفتن او شد  ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟


نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در سکوت سرد  شب  پژمرد ،

او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !


او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ;

افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد  اینچنین یا نه ؟


شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است

این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !


دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان

مرگ امد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه


 صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان

آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !


                                                                محمد حسین نعمتی                                              


   می خواستم عاشقانه ای نیز بنویسم ترسیدم گلایه شود شاید فرصتی دیگر ...