با سلام

بعد از یک سال روزه سکوت با ٢ غزل و یک کار آزاد و یک سپید بروزم

 

غزل ١

گفتگو

برگی به دستم بود گفتم : آخرین شعر است

بعد از تو شاعر نیستم گفتی : همین شعر است

 

گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی

اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است

 

بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست

در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است

 

من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد

وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است

 

آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد

دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است

 

غزل ٢

بدون اینکه بخواهم شبیه او هستم

شبیه مرد پر از درد روبرو هستم

 

شبیه مرد پر از درد های پنهانی

که رفته باز در افکار خود فرو هستم

 

تو کیستی؟ تو همان حس ناب مشترکی

که با تو یک سره  در حال گفتگو هستم

 

تو کیستی؟ تو همان واژه صریح ولی

من آستانه یک بغض در گلو هستم

 

هم از عشیره ی اشکم هم از قبیله ی غم

شبیه ابر بهاری بهانه جو هستم

 

چه ماجرای عجیبی است می گریزم و باز

به هرطرف بروم با تو روبرو هستم

 

در آستانه ی یک راه پر فراز و نشیب

بگیر دست مرا و فقط بگو : هستم

 

و

 

 

حرف اضافه

 

شاید برای تو

فرقی نمی کند

حرفی که از سر درد است

حرفی که از ته دل

با حرفهای بی سر و بی ته!

اما بدان

"من" از "تو" هیچ نمی خواهم

"من با تو" آرزوی محالی است

من در تو کودکیم را

                   دنبال می کنم

حرفی بزن!

تا پیش از آنکه باز

 میان من و تو را

یک مشت حرف زائد و بی ربط

پر کند

یا پیش از انکه

                 خاک دهان من و تو را...

مگذار

 حرفی در این میانه بماند

"من"

       "تو"

اصلا فقط تو

بی هیچ حرف اضافه !

 

و د رآخر سپید

 

 نیمه های سیب

 2 دقیقه

تنها 2 دقیقه

 کافی بود تا برادر بزرگترت باشم

***

از کودکی می خواستی بزرگ شوی

چندان که سیبی را

به درخت کنجکاو همسایه برگردانی

راه می افتادیم

 در همهمه ی مدرسه ای که  از دیدن نیمه های سیب

به اشتباه می افتاد

تاریخی که هیچ کاری به تولدمان نداشت

زبانی که حرفمان را نمی فهمید

و حسابی که پاکمان می کرد

گفتند

 و گفتند

و هیچ نگفتند

که این کدام جاذبه است که سیب را بر می گرداند به شاخه ...

***

بزرگتر که شدی

دیگر هیچ کس ما را با هم اشتباه نگرفت

نه تیری که پیشانیت را شکافت

نه فرشتگانی که آمده بودند

 برای بردنت

***

آنقدر پیدایت نکردند

 تا سر در آوردی از خوابهای مادربزرگ

تکیه داده

بر درختی سپیدار

خیره بر دور دست

لبخند بر لب

 از جاذبه ای که خود کشف کرده بودی

***

هنوز هم که هنوز است  

این تویی که درد های  بی بی نرگس را می بویی

و تو را دعا می کند نابینای محله

وقتی نجاتش می دهم

از چشمهای دریده ی خیابان.

 مانده ام

 میان قابهایی که جای تو را پر نمی کنند

بی خواب پدری که در کنار تو خوابش برده است

بی تاب مادری که  تمام روز را به من خیره می شود

 تا تمام شب خواب تو را ببیند

روی همه نامه ها نام تو نوشته شده است

چندان که بر پیشانی کوچه

 تا از بن بست در اید

 و بر  سر در مدرسه

تا دیگر به  اشتباه نیفتد .

***

این روزها حس میکنم

بزرگتر از آن شده ای

که  برادر بزرگترت  باشم.

 

 

*******************************************************

 

کلیپ تصویری غزلی که در پست قبلی به قیصر عزیز تقدیم شده است در محضر رهبر معظم انقلاب را می توانید از اینجا دانلود نمایید.