نیمکت

*-یک سال بیشتر است که نخواسته ام بنویسم البته در وبلاگ خودم و شاید کم و بیش سروده هایم را آینطرف و انطرف خوانده باشید آنچه مرا وا داشت باز بنویسم این است  که پیشتر ها می پنداشتم که چقدر خوشبختم که شاعرم

اما این روزها به خیال پیشینم می خندم می دانید زمانه بدی است - بماند که درهر زمانی این را گفته اند – اما فکر می کنم که این کسوت شاعری ما را به هزار راه می برد که خیلی از انها به سعادت ( آنطرف را می گویم ) ختم نمی شود.

به هر حال هیچ آدم عاشقی و حتی عاقلی بوسه پدر شهیدی را با کف زدن جماعت روشنفکر عوض نمی کند

 *- از این بعد دکلمه اشعار را هم  در وبلاگ خواهم گذاشت البته ممکن است با کمی تاخیر!

*-مشغله کاری امانم را بریده است صبحها در ترافیک بزرگراه نیایش هزار غزل و نیمایی و سپید به ذهنم می آید با خودم عهد می کنم رسیدم محل کار بنویسمشان تا می رسم صدا می زنند که چه شد آن پروژه کذایی و یادم میرود که چه بود می گویم می روم خانه و می نویسمشان  وقتی ساعت 7 الی 8 شب به خانه می رسم هرچه فکر می کنم یادم نمی اید و این قصه هر روز تکرار می شود...

*- تصمیم دارم از این به بعد زود به زود بروز کنم  تا خدا چه بخواهد قالب وبلاگ را عوض کرده ام البته آنچه دوست داشتم نیست ولی دیگر مثل قدیمها وقتش را ندارم به تدریج کاملترش می کنم لااقل این حسن را دارد که می توانم به راحتی  لینک دوستان را اضافه کنم تعدادی از دوستان را لینک کردم اگر دوستی از قلم افتاده برایم کامنت بگذارد که سریعتر این مهم محقق شود.

 

*- دوست عزیزم علی محمد مودب بالاخره وارد دنیای وب شد و با عاشقانه های پسر نوح با ما خواهد بود کتاب جدیدش هم که من عاشق خودش و اسمش هستم  توسط نشر سپیده باوران به زیور طبع آراسته شده است ( روضه در تکیه پروتستان ها) تصدیق فرمودید؟ ! پیشنهاد می کنم از دستش ندهید این کتاب را از نشرمعارف چهار راه کالج می توانید تهیه کنید.

*-کانون ادبی زمستان بعد از یکسال و نیم فعالیت دیگر برای خودش مردی شده است

از معدود جلساتی است که من هم حضور دارم  ( شنبه ها ساعت 17 فرهنکسرای رازی – میدان رازی – ساختمان اداری ) و همچنین از محدود جلساتی است که یه دوستان جوانترپیشنهاد می کنم که حضور داشته باشند دوستان عزیزی مثل سجاد ( عزیزی) ، سعید بیایانکی ، محمد سعید میرزایی و ... جمع خیلی حوبی است باید خودتان ببینید.

*- روزهای سه شنیه در فرهنگسرای رازی مثنوی خوانی دارم نشانی هم که بالا هست . دفتردوم را با دوستان می خوانیم و پیرامون آن صحبت می کنیم جمع صمیمانه ای است شرکت در کلاسها رایگان است منتظر خضور دوستان هستم .

*- شاعری بد دردی است بخدا بد دردی است دردهای دیگران یک طرف دردهای خودمان را هم باید بخوریم.

*- راهپیمایی 22 بهمن خیلی خوش گذشت دلم می خواست ساعتش را با توجه به استقبال تمدید می کردند.

*- رضا رحیمی ارسنجانی بچه محل ما بود و خانه اشان تا خانه سابق (اسبق بهتر است )  ما 2 کوچه فاصله داشت از نسل پیش از من بود و گاهی که با هم خلوت می کردیم از مرحوم پدرم می گفتم و روزگار کودکیشان .. او متولد 42 بود و پدرم 39 حالا هیچکدامشان نیستند.

وقتی در خبرگزاری فارس خواندم که رفته باورم نشد اما وقتی دلنوشته سعید ( بیایانکی) را خواندم باورکردم

از رضا بعید نبود کسی که آرام و بی صدا می زیست باید  آرام و بی صدا هم برود

بیشتر از اینکه رفتنش آزارم دهد غربتش آزارم می دهد

رضا جان چرا همشهریانت می بایست مرگت را از فارس نیوز بشنوند و آنجا بخوانند که فلان بوده ای و فلان ...

آخرین باری که دیدمش نمایشگاه کتاب کلی با هم خوش و بش کردیم روحیه کنجکاو شاعری در وجودش موج می زد اگر اینطور نبود که داروسازی را رها نمی کرد برود دنبال شعر و شاعری آن روزها هم درباره طب سوزنی تحقیق می کرد ...

خدا رحمتش کند این عزیز را ...

در لحظه مرگ بیم تنهایی نیست

یاران عزیز آن طرف بیشترند

رضای عزیز یادم باشد این شماره پیام ارسنجان از تو بنویسم ، دوستان شاعر هم بنویسند تا صفحه شعر به یاد او بروز شود .

و اما شعر :

غزل 1

شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید

نمی‌رسید به رغم چراغ  دید به دید

دری گشوده نشد قفل روزگار شکست

دل تمامی این شهر را کلید کلید

زمان راستی و دوستی سرآمده بود

و بار کج که به منزل نمی‌رسید رسید

چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است

از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید

بهار می‌رسد از دوردست و می‌ریزد

دوباره درشب دل‌های ناامید امید

 

غزل 2

یک غزل قدیمی شاید 9 سال پیش

 

خاکم ، شما به هم نزنم بانو

پوسیده ام و می شکنم بانو

دست تو را بدان که نمی گیرد

جز پاره پارة کفنم بانو

یک روز سرد و سخت زمستانی

گفتم که : عاشق تو منم بانو

گفتی که : دست از سر من بردار

گفتم چگونه دل بکنم بانو

آن روزها درست ، نمی ارزید

حالا چطور؟ سر به تنم بانو

بیهوده نبش قبر نکن من را

چیزی نمانده از بدنم بانو

رفتم که تا قیامت پروانه

دور خودم کفن بتنم بانو

 

سپید 1

نفس‌تنگی گرفته است

 پدربزرگ

بس که از صبح تا غروب

دمیده است در این بادکنک‌ها

 ***

کابوس‌های پدربزرگ پر است از

مامورهای شهرداری

بادکنک‌هایی که روی دستش

باد کرده است

و سنجاقک‌هایی که اطرافش پرسه می‌زنند

***

پدربزرگ لوله اکسیژن را

دور از چشم من

در دهان بادکنک می‌گذارد

بادکنک‌ها روح پدربزرگ را

با خود به آسمان می‌برند

 

و سپید 2

کوتاهی از من بود
کوتاهی از من بود
اگر دوربینی داشتم همراه تفنگم
چه شعرها که نمی‌گفتند
شاعرانِ آزادی درباره‌ات
نه‌تنها برای تو
اگر برای هریک از برادرانت
بیتی سروده بودند
حالا ده شاهنامه داشتیم
که جای داستان‌های "تن‌تن"
می‌خواندند مادران
بر بالین کودکان‌شان
صدهاهزار مثل تو مردند
بی‌آن‌که دوربینی خاکسترشان را قاب بگیرد
پزشکی از آن‌طرف مرزها
بر بالین‌شان بنشیند
ماهواره‌ای دور زمین بگردد
و حنجرة بریده‌شان را فریاد بزند
بی‌آن‌که بیتی سروده شود
یا ساخته شود سطری
آری
کوتاهی از من بود
که آن شب
به چشم‌های تو زل زدم
پا روی پیکرت گذاشتم

و از سیم‌های خاردار رد شدم


و یک نیمایی


خسته است

خسته است

خسته است

کفتری که

روی گنبد

راکتوری نشسته است!

 
یا علی