اگر عنوان این پست را سکوت بی دلیل 3 می گذاشتم خیلی هم بی راه نرفته بودم اصولا شاعرا ادمهای خوش قولی نیستند البته شاید هم من به بهانه بد قولی دارم خودم را به شاعرا می چسبونم .نمی دونم ولی یه حسی میگه که قول نده که ا زاین به بعد زود زود بروز می کنی به قول شاعر همشهری ما :

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

به هر حال هر کس عقیده خودش را دارد و من می گویم

عهد باید که ببندی ، گیرم که نپایی؟

از دوستانی که در این مدت به من لطف داشتند ممنونم و شرمنده بابت این همه انتظار

توجه : دوستان از طریق عضویت سیستم خبرنامه (پایین سمت چپ وبلاگ) می توانند از بروزرسانی وبلاگ با خبر شوند حتما ثبت نام کنید (تنها با 3 کلیک)

- جلسه شنبه های فرهنگسرای رازی خیلی پر بار بود به نظر من یکی از بهترین جلسات تهران است ، به تازگی کارگاه شعری در فرهنگسرای فردوس(دختران سابق در بلوار فردوس شرقی ) روزهای سه شنبه ساعت 5 برگزار می گردد من هم کم و بیش تو اون جلسه هستم جلسه رو دوست عزیزم سعید آقای بیابانکی اداره می کنه و فکر می کنم  به تدریج از جلسات خوب تهران بشه .

- نمی دونم این صفحه کلید و کانکت بودن چه رازی با خودش داره که وقتی کانکتی مثل فرفره می نویسی ( ایراد نگیرید که فرفره نمی نویسه ) البته دوستان می تونن از کانکت بودن تعابیر عرفانی هم داشته باشند!

- غزل غزل عزل عزل غزل من چقدر این موجود  رو دوست دارم

با یک غزل ، یک نیمایی و یه سپید در خدمتتان هستم :

 

زمانه

 

 خشکیده کویری است نه برگی و نه باغی

از ما نگرفته است بجز مرگ سراغی

 

 ساقی به در میکده قفلی زده پیداست

آنقدر نمانده است که پر گردد  ایاغی

 

  سر می زند از دانه گندم علفی هرز

از آتش ققنوس بجا مانده کلاغی

 

کم مانده در این سردی بازار محبت

خورشید دلم را بفروشم به چراغی

 

 مرهم ننهادند به داغ دل ما هیچ

داغ است که باید نهم از داغ به داغی

 

 

 ٢

باورم نمی شود

این تو نیستی

این که اینچنین

دست را سپرده دست دیگری

بی تفاوت  از کنار من عبور می کند

نه این تو نیستی !

چشمهای تیزبین ترین عقاب نیز

                        گاه اشتباه می کند!

***

نه ! این تو نیستی !

 خیال کرده ام

خواب دیده ام ،

 هر چه دیده ام  سراب دیده ام

گاه بس که آه می کشم

در میان ابرهای گریه ناپدید می شوی

***

دوست دارمت

از بهار بیشتر

دوست دارمت

 نه مثل روزهای اولین

دوست دارمت

نه مثل ماههای پیش

بلکه صد هزار بار بیشتر

صد هزار بار از بهار بیشتر

 ***

کاش یک نفر 

راز  خنده را به گریه

                    یاد داده بود

کاش یک نفر

 ابرهای گریه را

                به باد داده بود!

 

 

٣

 

کافی است

         صدایم کنی

انگاه

دست بریده ام

  هر کجا که افتاده باشد

به شانه تو بر می گردد

فاصله ها

 از میان برداشته می شوند

حالا

 یک نوار چسب هم می تواند

خاطرات گذشته را

به آلبوم قدیمی

بر گرداند

 

***

عضویت سیستم خبرنامه فراموش نشود (پایین سمت چپ وبلاگ)

  یا علی